سياحت در نمايشگاه كتاب


بنام يزدان هستي بخش

دوست عزيز و گرامي خواننده ، سلام و درود هاي گرم بنده را بپذيريد .
اميدوارم كه حال و احوال شما و خانواده’ محترم شما عزيز گرامي خوب و در پناه ايزد منان روزگار به كامتان باشد . دوست عزيز از اين كه شما خواننده’ نوشته هاي بنده هستيد بسيار خوشحال و ممنونم ، بنده از شما سرور گرامي درخواست دارم كه نظر خود را در مورد اين نوشته ها اعلام نماييد ، پيشاپيش از اين لطف و محبت بي كران شما ، بي نهايت سپاس گذارم .
از شما چه پنهان با خودم فكر كردم كه اگر بخواهم پشت سر هم همين 10 روز يك بار را هم ، همه اش از معلوليتم بنويسم خيلي زود كفگير مي خورد ته ديگ ، پس بهتر ديدم كه يك خط در ميان كمي تا قسمتي آب ببندم تو كشكول بي زبان (وبلاگ) .
ارتباط
راستش مطلبي را كه مي خواهم بنويسم خيلي هم بي ربط با چيزي كه قبلا گفته بودم ،(معجزه) نيست ، هر كس ديدگاه خاص خودش را به وقايع اطرافش داره ، بنده ، دوست كوچك شما چون خيلي در گير رويداد هاي روز مره(تاكسي و اتوبوس سوار شدن ، مغازه رفتن ، آرايشگاه رفتن ، ورود به محيط هاي شلوغ فرهنگي و تفريحي و.....) كه براي همه عادي است نيستم ، يك زندگي خارج از اين گونه دغدغه هاي فكري دارم ، بنده هر گونه رويدادي را كه باعث كوچك ترين تغيير و تحولي در زندگي و ذهن من شود را يك معجزه تعبير مي نمايم و اين باعث مي شود كه من از هر رويداد كوچكي بيشترين لذت را ببرم .
و اما اصل مطلب :

صلا زدند همه عاشقان طالب را
روان شويد به ميدان پي تماشا


از ديوان شمس تبريزي


پيش بيني و برنامه ريزي
بنده به دليل وضعيت جسمانيي كه دارم ، اگر بخواهم از منزل خارج شوم و جايي بروم بايد حداقل از يك هفته جلوتر برنامه ريزي كنم كه در موعد مقرر مشكل زيادي پيش نيايد ، پس من هم نامردي نكردم و قبل از افتتاح نمايشگاه كتاب ، برنامه هاي خود را مشخص كردم . روز دوشنبه 15 ارديبهشت ، برادرم دانشگاه نداشت و اين فرصت خوبي بود كه من به عنوان برادر بزگتر دست او را بگيرم و ببرمش نمايشگاه كتاب ، و او را با يك محيط فرهنگي و هنري(هنر مد) آشنا كنم .
معجزه
وقتي كه مي گويم هر چيز كوچكي براي من جنبه’ معجزه را دارد ، شما پيش خود فكر مي كنيد كه من ....... ، اما حضور انور و عزيزتان عرض مي نمايم كه همين دنياي مجازي اينترنت نيز تا به امروز چند بار براي من معجزه نموده ، راستش 1 بار هم برام بلا نازل كرده !!!. يكي از معجزه هاي اينتر نت براي من اين بوده كه ، بنده چون اكثر اوقات خود را روي تخت سپري مي كنم و معمولا هم در وضعيت طاق باز خوابيده هستم ، پس به همين دليل خيلي زود مو هاي سر بنده مي شكند و فرم بسيار بدي مي گيرد ، من هم براي راهايي از اين دردسر مرتب و هر ماه موهايم را از ته مي زدم ، اما به لطف و معجزه’ دنياي مجازي اينترنت از آذر ماه مو هاي سر خوش نقش و نگارم(شكستگي هاي زياد ناشي از تصادف) را نزده بودم ، بعد از 5 ماه موهايم بلند و خيلي نا مرتب بود پس روز يكشنبه با كمك برادر بزگوار و عزيزم ، رفتم آرايشگاه و يك نظمي به كله’ مبارك دادم .
آغاز يک روز خوب
صبح روز دوشنبه طبق معمول ساعت 4 از خواب بيدار شدم تا ساعت 7 راديو گوش مي كردم ، ساعت 7 نيم رفتم حمام و سرو كله ام را جنگي گربه شور كردم و آمدم . بنا به دليل بيرون رفتن 1 ساعت زود تر از هر روز ساعت 8 صبحانه را طبق معمول هر روز 3 لقمه’ كوچك نان و كره و مربا با چاي خوردم ، بنده هر روز 1 ليوان شير هم نوش جان مي كنم اما چون كمي باعث دل درد بنده مي شود ، پس از خوردن شير صرف نظر نمودم . بعد از صبحانه به كمك مادر عزيزم لباس پوشيدم و ساعت 8 و40 دقيقه آژانسي آمد .
نحوه’ ماشين سوار شدن
بنده به دليل اينكه قدم بلند(194) است ، برايم راحت تر اين است كه روي صندلي جلوي ماشين بنشينم . پس ويلچير را مي برم كنار درب جلويي ماشين ، آنگاه پاهايم را مي گذارم درون اتول جلوي صندلي ، سپس دست هايم را روي جلو داشبورد و صندلي مي گذارم و از راننده مي خواهم ، وقتي من به كمك برادرم كه از پشت مرا كمك مي كند ، به داخل ماشين آمدم ، زانوهايم را از روي صندلي با يك فشار كوچك عبور دهد . وقتي كه به روي صندلي رفتم آن وقت برادرم به من كمك مي كند كه بهتر روي صندلي مستقر شوم .
خلاصه بالاخره راه افتاديم ، آقاي راننده يك افسر بازنشسته بود ، مخ راننده’ بي نوا را هم با اجازه’ بزرگترها ، بله ، (كار گرفتيم) . خلاصه طبق قرار قبلي سر راه رفتيم ميدان آزادي و با دوست هم دانشگاهي برادرم آقا مرتضي مطهري هم راه شديم .
نحوه’پياده شدن از ماشين
پياده شدن از ماشين خيلي راحت تر از سوار شدن است . ابتدا ويلچير را كنار ماشين مي آورند سپس پاهايم را مي گذارم روي زمين جلوي ويلچير ، بعد يك دستم را مي گذارم روي ويلچير و دست ديگرم را مي گذارم روي درب ماشين و باز با حمايت برادرم با يك حركت به روي ويلچير منتقل مي شوم .
در نمايشگاه
اين اولين باري بود كه بنده به نمايشگاه كتاب مي رفتم ، به همين دليل خيلي چيزها براي من تازگي داشت . بقول معروف هم فال بود و هم تماشا
از سالن كتاب هاي عمومي شروع كرديم . از درب كه وارد شديم يك آقاي محترمي از پشت ويترين غرفه شان شيرجه زد بيرون و نفري 1 خودكار تبليغاتي به ما هديه داد ، پيش خودمون گفتيم دمش گرم ، حتما موقع برگشت به خانه بايد يك وانت بار بگيريم كه هديه ها را برايمان حمل كند ، گويا خودمان را چشم زديم ، چون ديگر هيچ خبري از هديه نشد و موقع بازگشت مخلصتان كلي دماغ سوخته شده بودم .
از اين سالن به آن سالن گشتيم و گشتيم ، رنگ به رنگ كتاب و انتشاراتي كوچك و بزرگ مي ديديم . جلوي غرفه’ انتشارات بنياد م... و جانبازان داشتم يك كتاب نگاه مي كردم كه يك آقاي خبر نگار كه ديده بود قيافه’ من اصلا مال اين حرف ها نيست ،آمد و گفت ميشه از شما يك عكس بگيرم ، من هم يك كتاب گل دار برداشتم و يك فيگور متفكرانه گرفتم و ........ .
خواستيم برويم از سالن نشر الكترونيك ديدن كنيم ديديم كه بردنش طبقه’ 3 !!!!
اگر مي خواستم بروم قله’ توچال خيلي راحت تر بود تا اين سالن(چون اونجا تله كابين داره) ، البته من كه راحت روي ويلچر وطني خودم نشسته بودم و برادرم و دوستش به نوبت گاري من را هول مي دادند و از كلي پله ،كه توي هر سالن به ميزان مكفي وجود داشت ، من را بالا و پايين مي بردند .
ساعت حدود 11 بود كه من خيلي سردم شده بود ، از برادرم و دوست اش خواستم كه بريم بيرون و كمي توي آفتاب بايستيم تا بلكه كمي گرمم بشود ، رفتيم توي محوطه زير آفتاب تابان و گرم و مطبوع براي من ، هم كمي گرم شدم و هم سير !! چرا كه ، سيب زميني سرخ كرده با سس گوجه خورديم(جاي شما سبز) .
تماشاي آقايان
هر گاه كه وارد محوطه مي شديم نگاه ام به سوي مردم مي رفت ؟؟ خيلي از پسر ها گيس گلابتون بودند و زلف هاي بلند خود را در باد پريشان مي كردند . خيلي ها كه بيشتر از اولي ها بودند زلف ها شان را ژل مالي كرده بودند . شلوار هاي جين جيب عقب آويزان هم كم نبود .
تماشاي خانم ها
خانم ها اكثرا مدل عينك هاي جيوه اي و نسبتا پهن شان شبيه هم بود . يك بيني عملي هم ديدم . يك خانمي را ديدم كه اول خيال كردم موهاي پشت لب اش زياد است ، دقت كه كردم ديدم اين رنگ مداد خط لب اوست كه اينقدر كلفت و متفاوت با روژ لب او بوده ، نه س...... او .
هنگام نهار
خلاصه نهار مي خورديم(بهتر كه جاي شما خالي بود) كه جواد خياباني(گزارشگر فوتبال) از كنار ما رد شد ، برادرم او را ديد و شناخت و سلام كرد ، اما از جواب سلامي كه شنيد اصلا خوشش نيامد و ........ .
آخر كار
آخر سر رفتيم و سالن مطبوعات را ديديم در آنجا من با 4 نشريه صحبت نمودم و از آنها خواستم كه كشكول بنده را ببينند و در صورت تمايل آن را در نشريه’ خود معرفي نمايند . استقبال اوليه’ آنها خوب بود تا ببينيم....... .
مثل من
در طول زماني كه من در نمايشگاه بودم به غير از خودم چهار معلول ويلچير نشين ديگر را ديدم .
بازگشت
خلاصه ساعت 3 تصميم به باز گشت گرفتيم و به طرف درب خروجي حركت نموديم يك نفر آمد جلو و گفت دربست ، بعد از چك و چونه هاي لازمه ، سوار شديم و حركت كرديم .
آقاي راننده تبريزي بود و 10 سال از من بزرگ تر بود . او ليسانس مديريت بازرگاني داشت و مدير يك كار خانه’ تعطيل شده بود . او 3 فرزند داشت و 4 سال اسير عراقي ها بوده بود . به او گفتم اگر الان آمريكا مثل عراق به ايران حمله كنه باز هم مي ري بجنگي ؟؟ گفت نه .
بالاخره بعد از پشت سر گذاردن يك روز خوب و كاملا مفيد و لذت بخش به خانه رسيديم . توي منزل به من گفتند چرا اين همه دماغ سوخته شدي ؟؟؟
گفتم ، اه شما هم فهميديد !!! راست مي گفتند انقدر توي آفتاب كم مي روم اندكي آفتاب به شدت پوست بدنم را مي سوزاند .
خرج كرد ما و بدهي شما
و اما گزارشي را كه براي شما عزيز گرامي نوشتم و شما در كمال صبر و تحمل آن را خوانديد ، مبلغ 30 هزار تومان نا قابل براي ما آب خورد ، لطفا دونگ خود را حاضر نماييد .
با پوزش از اين همه تايپ درازي(اين بار 1735 كلمه نوشتم) .
در كنار و به همراه خانواده’ عزيزتان نيكبخت و بهروز و شاد و پيروز و كامران و كامروا باشيد .
با سپاس و تشكر فراوان از حسن توجه شما
ارادتمند مهرداد از كناره’ باختري تهران.

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سرزمين خورشيد

salam mehrdad jan . khobi doste azizam? man aslan ahle tashvigh ya setayesh nistam vali marhaba migam be en hemate zibao ghashangeton ke rozmaregiatono minevisid ziba sade va del neshin . dar morede link ke gofte bodi azizam ghalebe weblog man jori tarahi kardam ke liste dostan nadare vali to weblog albom aksam hatman en karo mikonam. va az lotfet bikarnet ke sar zadi be man mamnoinam har vaght dost dshti bia va ye nazari dar morede afkare man bede khoshal misham hatta age yek khat bashe baraye ye donya baste :) man har dohafte yek bar update gardgiri mikonam . ya hagh . arash

دختر مهربان

سلام ! آقا مهرداد ! اولا از آشنايی با شما خوشحال شدم . من تمام وبلاگ شما رو خوندم . خيلی خوشم اومد کم پيش می آيد که من اين کارو بکنم . ولی خوب خيلی برام جالب بود . من پرستار هستم . می تونم سوال کنم چرا معلول شديد ؟ و از روحيه شما خيلی خوشحال شدم که اينقدر قشنگ با زندگی ات کنار اومدی ! کاش ما هم می توانستيم اينقدر دقيق به زندگی نگاه کنيم و از تمام کارهايی که می کنيم راه رفتن . نشستن . غذا خوردن . و...... لذت ببريم . حيف که بشر قدر چيز هايی را که دارد نمی داند . پيش ما بيا . مطمئن باش که خيلی خيلی ما رو خوشحال می کنی ! من و پسر شجاع را ! منتظرت هستيم !

يه جزينقيلی حرف( عاطفه)

خدمت آقا مهرداد عزيزم سلام ... وقتی اومدم اينجا به تنها چيزی که فکر نمی کردم اين بود که آپديت کرده باشيد . مثل اينکه عقب موندم . شما فرموده بوديد که حالا آپديت نمی کنيد اما .... مثل اينکه من چشده خوردم ، چون دفعه ی قبل برام ميل زده بوديد که آپديت شده . اما از الان ديگه حواسمو جمع می کنم که از قافله جا نمونم . خيليم خوشحال شدم که فهميدم تونستيد بريد نمايشگاه . دست فرهادم درد نکنه . کاش منم می دونستم که کی ميريد ... اما حالا که گذشت انشاالله يه دفعه ی ديگه و يه برنامه ی ديگه . شاد و سلامت باشيد که از وقتی باهاتون آشنا شدم هميشه اينو از خدا براتون خواستم . برای داداشيم هم ميل زدم اما بازم سلامم رو بهش برسونيد .

AHMAD

salam mehrdad jan jan jan ; khatareh namaishgah raftanet ra khandam hamchenen mojazeh jaded khaely jalab bud va man ra yad khatarat andakht; dar har surat shad va muvafagh bashy eradatmand ahmad

پسر شجاع

سلام. خدا قوت . بابا دمت گرم .... من هم همه وبلاگ رو به کوب خوندم... چه ميشه گفت. جز حرفهای خوب. جز آرزوهای خوب. جز خسته نباشيد. جز احسنت گفتن و ستايش کردن؟

آسمان

سلام شما چقدر دير به دير مي نويسيد دوست گرامی من هر روز به اينجا سر ميزنم. موفق باشيد و زود به زود بنويسيد

سوسن صبا

وبلاگ نويس عزيز ؛ با سلام و احترام ، از شما دعوت مي کنم از وبلاگ و سايت ما بازديد نموده و با ارائه نظراتتان ياريگرمان باشيد . سوسن صبا ؛ روابط عمومي ايران ديدبان

sara

مهرداد جان سلام میشه لطف کنی بگی چی شد که معلول شدی البته اگر ناراحت نمیشوی. ولی یه چیزی روحیه ات خیلی عالیه افرین به این همه شجاعت من که خیلی خوشم امد. کاش من هم مثل تو بودم.

morteza

سلام با معرفت راستش من هم نمايشگاه بودم ولی اصلاً هزينه ای برام نداشت حالا تعجب می کنم که شما ۳۰ هزار تومان خرج کرديد؟؟؟ به کليه خوانندگان مطالب آقا مهرداد عرض می کنم که در روز بازديد از نمايشگاه ايشان سنگ تمام گذاشتند و بنده حقير را حسابی شرمنده فرمودند که از اين فرصت استفاده می کنم و بزرگواری ايشان را به اطلاع همگی می رسانم. حتی لازم به ذکر است که بعد از نمايشگاه نيز سی دی کتاب اول را که برای خود خريده بودند به بنده تقديم نمودند که من ديگه اصلن نمي دونم چطوری از ايشان تشکر کنم . از آقا مهرداد می خواهم در حل اين مشکل بنده را ياری نمايند ( البته به گونه ای که زياد خرج نداشته باشد )؟؟؟؟؟